تبليغاتX
خنیاگر خاموش
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است , ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست ...
"دوستت دارم "را بارها گفته ام با تو

این بار نیز میگویم"دیوانه!

-دوستت دارم........."

نازنینم "دوستت دارم"به همین سادگی

بی قلاب و اسلحه

"دوستت دارم.......

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:34  توسط تاتیانا  | 

بر بلندای تپه ای از دروغ

-نهان کاری

-بی میلی

بر بلندای تمام خاطرات بو گرفته ی آن اتاق نخستین

آن آشنایی بی مانند

خیره سرانه ایستاده ام

و لاشه ی عشقم را حتی

به هیچ نازک اندامی نخواهم فروخت..........

میخواهم بمانم

میان این همه بی شرمی که در نگاه این سفله مردم بی مغز موج می زند

میخواهم آنقدر مغرور بمانم

که فرقی باشد میان من

و آنکه تنها به یک مشت دلار می اندیشد و سینه های بلورینش

همیشه از نوازش دستانی نیاز مند بهره ور است

و به یقین

این روزها که من از زور گرما

به خاطره ی آلاسکای کودکی ام فکر میکنم/

در ساحلی زیبا و رویایی

حمام آفتاب می گیرد........

خیره سرانه ایستاده ام و هیچ نمی گویم

چرا که این عشق نخستین

انگیزه ی آخرینم هست برای بودن.........

.....ختی لاشه ی عشقم را

بر دوش این عروسکان نخواهم گذاشت.............

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:13  توسط تاتیانا  | 

دلم میخواد تو صورت همه استفراغ کنم/

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 19:52  توسط تاتیانا  | 

نميدونم چه كنم كه باور كنند احمق نيستم و مي فهمم/

شرنگ تلخ "عاشقي" و تا ته سر كشيدم و همه كفتند ".... لقت"/جاي اين سه تا نقطه هرچي دوست داري بذار/

اما من خودم ميخوام بگم:"كون لق ناز و عشوه هاي مفت/

كرشمه هاي تو خالي/

لبخند هاي پوچ پر از انتظار/

كون لق تمام اين ناز پروراني ها وقتي همه تا خرخره تو لجن فرو رفتيم و به مسلسل "عقايد"دو هزار ساله كشيدنمون/

فرصت لبخند زدن نيست/رفيق ميدزدن اينجا/

حتي طناب هم بهت نميدن كه حلق آويز كني خودتو/

كون لق هر چي جناح بندي جنسي/

به همين غلظتي كه گفتم/

شش دانگ حواست و جمع كن/

رفيق ميدزدن اينجا/توضيح هم اگه بخواي/بهت ميگن /جاسوسي/

مشكل امنيتي داري/

ناز و كرشمه خري به چند من؟

كون لق "روزگار"....

با همين كيفيت.........

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 22:8  توسط تاتیانا  | 

"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این درد ها را نمیشود به کسی اظهار کرد.چون عموما عادت دارند که این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش امد های نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر امیز تلقی بکنند.زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برای آن پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است و لی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید."       "بوف کور"

وقتی که برای نخستین بار این سطور را میخواندم همان نیشخند "شکاک " را حواله ی "صادق " می کردم که مگر میشود آخر؟

اما این روزها مثل کسی که با پتک بارها بر سرش کوبیده باشند از باور همه ی آنچه بر من گذشت میگریزم/

از باور حرف هایی که تا عمق جانم را سوراخ کرد و انگار شیره ی جانم ذره ذره از این سوراخ در می رود/و من روزی چند بار خودم را میمیرم که این سوراخ راحتتر تمامم کند/

حس میکنم از تمام این مردمی که میانشان هستم دورم و نمیدانم شباهت من به این ها چه بود که سر از این جا در آوردم/وقتی تلخ ترین ها راهمان میگوید که گوارا ترین ها را عاشقانه و ناب با سر انگشتانش سرود/

روزی چند بار به استقبال مرگ میروم و نمیشود /انگار نفسم هنوز به یک نفس دومی بسته است که انتظارش را میبرد /اغلب برای فرار از خودم به دوران کودکی  ام روی می ا ورم و خاطراتم را حواله ی دود غلیظ سیگار میکنم و هی داد میزنم"بچه ها اینجاست/پیداش کردم/"قایم باشک های کو دکی ام را عشق است که پشت هر دیوار یک رفیق را پیدا میکردم و مثل حالا نبود که برای شنیدن صدای هم سنگرم /در خون و التماس و تیغ و بلندی غرق شوم/

دیروز که میخواستم پرت شوم یاد نخستین آغوش /نخستین پناه/نخستین ترنم/مرا باز گرداند و نمیدانم امروز بهانه ی چه چیز را بیاورم که قدری بیشتر زنده بمانم/

آنقدر تلخ دوستش دارم که انگار تکراری برای این احساس میسر نیست/"میخواستمت و میخواهمت هنوز" این را قبلا هم گفته بودم/

میخواهم بروم /فقط دوست دارم قبل از اینکه بروم درد هایی را که مرا اینگونه مچاله کرد روی کاغذ بیاورم/

میخواهم آنقدر خودم را بفشارم که کاغذ خیس شود از چک چک چک عصاره ی وجودم/

این را به حساب تسلیم نگذارید/هرگز/من زنده گی را دوست دارم/بیش از هر زمان دیگری/

فقط کمی مردن را لازم میدانم/آن هم از نوع پرت شدن از بلندی/

که شاید تا رسیدنم به زمین برای آخرین بار هم که شده میل به زنده گی را تزریق کنم در تار تار وجودم/

آخر این روزها بوتیماری خاموشم که نظاره گر همه ی ان چه نباید بشود هستم/

آخرین سطر م:

"دوستت دارم !تا همیشه ی زمان/چه باشم /چه نباشم/"

میروم یک بلندی سرخ پیدا کنم/.............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:36  توسط تاتیانا  | 

نميتوانم/ديگر نميتوانم/اين همه دل واپسي از من و گريز از تو/اين همه با تو بو بودن و با من نبودن از تو/داغ اين همه حرف گلوله اي شده /رو به سوي خودم/ماشه را ميكشم اين بار كه از تكرار اين همه صبح بي ثمر رها شوم/اين همه تكرار و هي تكرار/

آخر نازنين!جنس عشق من ملوس نبود/از جنس عشق گاليا نبود عشق من كه اينگونه به رقص گرفته اي عشق را/من از ديار سووشون مي آيم و مارگريتا ي بي پناه/اخ!س........دم!كه چه داغي بر من ميزني وقتي كه غبار ميگيردت و من نميدانم چگونه بايد بيابمت/

شب از نيمه هم انطرف تر رفته/نميدانم بمانم يا تمام كنم اين لجن گودال را؟لجن گودال زنده گي بي تو/لجن گودال دلواپسي هاي هميشه/

اخر تا صبح چيزي نمانده/بمان تا من هم بخندم به فردا/

واي !ميخواهم ماشه ي حرف هايم را بكشم در گلويم/خسته ام از اين همه دلواپسي/هر چند كه جنس ما همين است و بايد هماره خواسته هايمان را داد بكشيم/

نازنينم/سر بر كدام بالين گذاردي؟من اينجا اغوشم را براي سر درد هاي تو گشوده ام/بيا /ديوانه ميشوم از نبودنت/بيا كه من بي تو تلي از كثافتم/كه جانور از من بالا ميرود /

من نميمانم امشب را تا سپيده/

من خودم را ميميرم با همين ماشه/

ماشه ي عقده هايم را

كه هيچوقت ملوس نبودم /

و هيچوقت درد هايم به من فرصت خنديدن نداد/

ماشه ا ميكشم اين بار

عشقم را فراري داده اند انگار/..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:24  توسط تاتیانا  | 

من ميخوام حرف بزنم/فقط ميخوام بنويسم:

...........................................................................................................

...........................................................................................................

............................................................................................................

اين سه خط و فقط يه نفر هست كه ميتونه بخونه/اخه ما با هم كلاس خط خوني رفتيم/

اين سه خط و فقط دو نفر ميخونن/من و اون يكي خط خون/كه خط زنده گيم و عوض كرد و برد به يه جاي نا محدود/اخه اگه سوار اينسه تا خط بشي ميرسي به جايي كه هيچ جا نيست/يه جا كه تموم نميشه/تا ظرفيت داشته باشي ميبردت///و من اين ها رو نوشتم كه بگم اين سه تا خط و فقط اون ميتونه بخونه/اخه ا با هم كلاس خط خوني رفتيم/ "مگه نه رفيق؟"!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:49  توسط تاتیانا  | 

جذام گرفته ام/جذام

دردهایم دمل شده /دمل های چرکین/

جذام گرفته ام/جذام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:59  توسط تاتیانا  | 

امروز

در کشاکش تلخ احساس با یقین

با خود اندیشیدم:

"مرزی نبود میان بود و نبود و من نمیدانستم

یا شاید از دانستن این همه میتر سیدم

اینک

من

-خنیاگری خاموشم ـ

که تنها و تنها گز میکنم

خیابان های دانستن را و هی در درون میگریم و میگریم.......

کاش هیچوقت قلم به دست نمیگرفتن

که امروز از رقصاندنش بترسم

دلم "عشقم" را میخواهد

باتمام مختصاتش

های مردم:

من نه دیوانه ام/

نه احمق/

این را از قبل گفته بودم

فقط کمی زیادی مردمانم را دوست میدارم انگار.....

و کمی زیادی شهامت مردن دارم

انگار

من عشقم را میخواهم/با تمام مختصاتش......

این تمام خواسته ام است ....

..........

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:36  توسط تاتیانا  | 

تا به حال برای لقمه ای نان به دریوزه گی و ادم فروشی مبتلا شدی؟یا هیچوقت شده /به خاطر جنسیتت کتک بخوری؟شده وقتی دهان به سخن باز کردی بگویند:"خفه شو"؟یا اینکه به تاراج ببرند تمام داشته هایت را؟و باز هم به دزدی فرهنگ فاخته ی "...." محکومت کنند؟این هایی که میگویم مطمین باش که هیچ ربطی به جایی که ما در ان هستیم ندارد.....اینجا اصلا اینگونه نیست که "بوزینگان ادم شوند" و "عشق بهایی نداشته باشد"/اینجا اصلا اینگونه نیست که مجبور باشی داغ فرزند به سینه خاک شوی/حتی مجبور نیستی از خستگی بیخواب شوی/اینجا مردمان به هم صبح به صبح سلام میدهند/شب به شب با هم میرقصند/شراب ینوشند و فریاد میزنند "زنده باد انسان"/بدون انکه ذره ای بترسند که دشمن کمین کرده باشد/بدون انکه بترسند سنگسار شوند/بدون انکه بترسند گرسنه بمانند/حتی بدون انکه بترسند دیگر نباشند/فقط یکریز از صبح تا شب فریاد میزنند:"زنده باد انسان"/اصلا زنی را نمیبینی که به شوق لباس سپید و با چند سکه بخرندش و با یک متر پارچه ی بیاض روانه ی سینه ی گورستانش کنند/اصلا زنی را نمیبینی که برای فریاد کردن آزادی تکه پاره اش کنند/و یا اگر خواست زر خرید نشود زندانی اش کنند و یا اگر کسی به او گفت سلام سیاه و کبود شود که"وای!آبرویمان به تاراج رفت"/اصلا زنی را نمیبینی که بر سر هر چهار راه احساسش را به چوب حراج بگذارد که فرزنش شبی را سیر بخوابد/این هایی که میگویم اصلا در اینجا نیست/اینجا تنها چیزی که معنا نمیدهد استبداد است/راستی من "استبداد" را درست نوشته ام؟اخر تا به حال نشنیدمش.....من فقط شنیدم :"ازادی/نان/انسان"....کی گفته اینجا هر چه بیشتر داشته باشی زیبا تری؟با شخصیت تری؟کی گفته اینجادهانت اگر بوی "گاوگند چاله"بدهد باز هم همه سرمست کلامت میشوند چون بیشتر داری و داری؟کی گفته اینجا اجبار معنی میدهد؟اینجا همه میگویند :"ما"/هیچکس نمیگوید :"من"/اخر "از زمانی که بگویی "من"استبداد معنی میدهد/و این را همه /اینجا/میدانند/اخر حاکم ما قشنگ است /خوشگل هم حرف میزند/زیبا هم می اندیشد/ما اصلا اینجا زندان نداریم/فاحشه خانه نداریم که دخترکانش تاریخ مصرف داشته باشند/و امکان ندارد که کسی دهانش مهر و موم شود که اصراری را فاش کرده/ویا اواره لز دیار شود که..............

این ها هیچکدامش اینجا اتفاق نمی افتد/خیالت تخت.../فقط کمی پنجره را باز کن /دارم توی این سلول جدیدم خفه میشوم/خیلی تنگ ساخته اند این یکی را/جواب سوالم را میدهی یا باز هم بگویم؟-"تا به حال برای لقمه ای نان به دریوزگی افتادی؟"......

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:24  توسط تاتیانا  |